نقد کتاب "عصبانیت"


جلسهی نقد کتاب "عصبانیت" اولین مجموعه شعر آرش الهوردی که توسط نشر الکترونیک سایت ادبی عروض منتشر شده است، روز شنبه بیست و چهار شهریور در کانون نویسندگان کودک و نوجوان برگزار شد.
جلسه راس ساعت پنج و نیم با شعر خوانی توسط آرش الهوردی رسمیت گرفت. مسئول جلسه آقای مرتضی مرتضایی بودند که هماهنگیهای لازم نیز توسط ایشان انجام گرفت و اجرای جلسه هم بر عهدهی سهند عارف بود.
اعضای حاضر در جلسه:
مرتضی مرتضایی، سهند عارف، علی سطوتی، آرش الهوری، یاور بذرافکن، اصغر جعفرنژاد، مجید یگانه، سام مقدم، رامتین زارع، محمد فراهانی، یاشار اسکندر نژاد، الهه شاملو، فرزانه مرادی، فرامرز پارسا، چندین بسته سیگار، کبریت، فندک و سفرهی افطاری!


شعرهای عاشورا، خداوند در 9/1/84، عصبانیت، فکوری توسط آرش الهوردی خوانده شد و در طول مدت شعرخوانی مخصوصا شعر فکوری، سهند آدم عارف و علی سطوتی مکررا میخندیدند که البته گهگاهی به قهقهه میانجامید و مابقی گاهی لبخند میزدند و دیگرانی هم بودند که هیچ واکنشی نشان نمیدادند و حتی چند نفر ناراحت بودند كه هیچ ربطی از قرار معلوم به کتاب عصبانيت نداشت، این واکنشی بود که سطرهایی از شعر آرش از خود نشان میداد و البته گلوی او را نیز به درد میآورد.
یاور بذرافکن:
صحبت از کتاب آرش در وحلهی اول کمی سخت است، بخاطر اینکه من شخصا خیلی شیفتهی کتابش شدم.
وقتی درباره کتاب آرش صحبت میشد، یاد مقالهی خیلی عجیب و غریب خوب دلوز میافتادم در همان کتاب سرگشتگی نشانهها، که آنجا یک وضعیت زبانی را ترسیم کرده و معتقد بود که زبان نمیتواند انقلابی باشد، مگر اینکه در یک وضعیت حاشیهنشینانه، کولیوار و نابلدانه نسبت به زبان و در نهایت در یک عجز و ضعف زبانی قرار بگیرد، طوریکه پرتاب بشود از آن چفتوبستهای بلاغی و نحوی زبان و آن تاریخی که پشت سرش است، و آن فرهنگی را که سوار خودش میبیند.
آن چیزی که به نظر من خیلی واضح است در کتاب آرش و شعرهایش، همین عجز زبانیست که کاملا از یک موقعیت انفعالی میآید که در وحلهی اول ممکن است کلمهی عجز به ذهن آدم متبادر کند خارج میشود و یک موقعیت کنشمند به خودش میگیرد و ایجاد بوطیقا میکند، طوریکه نشانههای این بوطیقا هم بعدا تولید میشود ولی فرقش این است که این نشانهها، خصلت اسمبلی ندارند، جاسازی نشدند در شعر، گذاشته نشدند بهخاطر بهرهبرداریهای لحنی و زیباییشناسانه، انگار نتیجه و پیامد و آنروی دیگر این سکه و عجز زبانی و این بغض ضدبلاغیایست که در کتاب وجود دارد، ناچار است که بوجود بیاید و وجود داشته باشه آن لغزشهای زبانی، ناچار است که آن منادا قراردادن و آن حرف نداهای بیجا، آن پارودیای که باعث میشود همه وقتی شعر آرش را گوش میکنند اینطوری به وجد بیایند و اینطوری بخندند، آن پارودی خیلی بیسیکالتر است در کتاب تا بخواهیم معطوفش بکنیم به یک مشت نشانهها و تکنیکهای زبانی، بیشتر در آن موقعیت دهاتیوار زبان قرار میگیرد، در همان موقعیت نابلدوار و استفادهی نابلدگونه از زبان که حتی اسمش را ضعف تالیف هم نمیشود گذاشت، چون کاملا در یک وضعیت کنشمند و تهاجمی و یک وضعیت عصبانی قرار میگیرد، یکجور دستپاچگی ایجاد میشود که بالفور تبدیل میشود به یک بوطیقای عاجز، یک عجز ازلی-ابدی که در کتاب جاری میشود.
آن پارودی اتفاقا وامدار همین ماجراست، برخلاف آن چیزهایی که روزانه با آن مواجه میشویم و میخوانیم، پارودی اینجا ساختهی تکنیک نیست به هیچوجه، پارودی نتیجهی استفادهی ناهمگون و ناهمسان از موقعیتها یا از زبان نیست، پارودی اتفاقا در متن بوطیقا حک شده و اصلا این بوطیقا نسبت به زبان یک بوطیقای پارودیک است.
سهند آدم عارف:
در مورد بحث زبان که من در گزینهی دو یادداشت کردهام نظری کاملا عکس نظر یاور دارم، اعتقاد دارم در این مقطع و این وضعیت از شعر که ما با آن برخورد میکنیم، اینجا زبان از حوضهی دلالی تاریخیاش مخلوع نمیشود، و در واقع زبان را خلع ید نمیکند، فقط در یکسری از شعرهای این مجموعه این اتفاق میافتد.
دو رویکرد در کتاب وجود دارد که من این دو رویکرد را از هم جدا میکنم، که رویکرد دوم کمتر لاقید عمل میکند نسبت به رویکرد اول.
اولین رویکرد این است که تجربهها در چهار یا پنج شعر کاملا معطوف به فهم است، یعنی در فهوای شعر، برای کانکت شدن با شعر و همین به قول شما لذت بردن از شعر و یا همین شلیک خندهها به قول استاد شاملو، معطوف میشود به فهم واقعا! به فهم فهوا. که این حالت بینابینی را کاملا از بین میبرد. در واقع این حالت بینابینیای که پیشرفت فهم را در خواننده و شاعر نسبت به ابژهای که، ابژهی شناخت باید ارائه بکند را از بین میبرد، شاعر یا در موقعیت فهمیدن قرار میگیرد یا در موقیت نفهمیدن. حالتی بین این دو واقعا وجود ندارد در آن تعداد از شعرهایی که من مد نظرم هست. ولی در رویکرد دوم یک پایبندیای نسبت به تخیل، آنهم تخیلی که متعهد به امر نو است هنوز وجود دارد و البته این مرحلهای بعد از آن رویکرد اول هست. من فکر میکنم که این دو رویکرد در یک سیر تاریخی اتفاق افتادهاند، اگر در مورد تاریخ پایین شعرها هم بخواهیم صحبت کنیم و لحاظ کنیم به نگاهمان نسبت به مجموعه، تقریبا مثلا شانزده در صد به همین صورت است.
آن چیزی که اول بحث می خواستم بگویم، تحریف راجع به اسبانیت است و نه عصبانیت. بدخوانی و این غلط را که خودم میتوانم هر دفعه که عصبانیت را در کامپیوترم باز میکنم، این غلط خوانشی را مرتکب بشوم واقعا استفاده بکنم. اسبانیت! چرا ما را به این سمت میبرد و چرا خود من را به عنوان یک نیروی درونی میکشد به این سمت که راجع به دستگاه آنتروپولوژیک صحبت کنم. اینکه در یک مدار شاید بیضی شکل، داریم حرکت میکنیم، در موقعیت مشابه و نه کاملا شبیه میافتیم، و این موقعیتهای نهکاملا شبیه، موقعیتهایی هستند از اسب به انسان، از انسان به اسب و حالا نمیخواهم این انسان استعلایی را بکشیم وسط که واقعا انسان. ولی خب میشود روی آن بحث کرد.
مسئلهی بعد مسئلهی تغزل است. واقعا میشود با این نوع از تغزل هم بهصورت رادیکال برخورد کرد. تغزلی که دنبال یک موقعیت رندانه است هر چند که این موقعیت کنایی و رندانه بههیچ وجه موقعیت حافظانه نیست، یعنی نمیتوانیم بهقول آقای پورحاجی این را یک تجربهی متنی از شعرهای حافظ بدانیم و استراتژی ریلیشن شیپ را بگذاریم روی به اصطلاح آن رندانگی حافظ. این کنایه همان رندانگی دچار شرح و بسط یا واریاسیون شده و تبدیل شده به یک رندانگی مدرن است و مفاهیمش افزایش پیدا میکند و شبیه این را میتوانیم در جیم مورسیون یا د دورز ببینیم که این تغزل خاص اتفاق میافتد، یا در وودی آلن آن کنایهبرخوردها را در یک قسمتهایی ببینیم.
این مسئله به عنوان یک انگاره، یک ایماژ از تغزل در میآید. در همین تغزل یک موقعیت توهمیک بهوجود میآید که آن هم زیست در دیگری است که من جور دیگر نوشتهام - زیست دیگری در شعر اما با عدم ایجاد درگیری در دیگری - مثلا من با شعر پاککن میتوانم زیست بکنم بدون آنکه درگیرش بشوم و این به نظر من یک وضعیت ارزشیست و ارزش تولید میکند و این ارزش کاملا یک ارزش اخلاقیست و من خودم ممنون هستم از آقای الهوردی که حالا خب متعهد و پایبند هستند به اخلاق!
مسئلهی آخر، مسئلهی پس و پیش بودن است که نمیدانم واقعا این مفهوم را کی از روی کی برداشته است؟ یا همه با هم به آن رسیدهاند یا اینکه چه اتفاقی برایش افتاده! که بدون هیچ تغییری در حوضهها مطرح شده، چه حوضههای فلسفی، چه هنری و یا سیاست یا عشق.
این پس و پیش بودن در هایدگر در همان وجود زمان هم هست، بعد مثلا دقیقا با همان کارکرد سارتر. بعد مراد فراهادپور میگوید من هم به آن رسیده بودم قبل از اینکه اینها به آن برسند و از این صحبتها... و آنهم مسئلهی after و before هست که در زبان انگلیسی هم دقیقا به همین صورت است. من وقتی میگویم پس، همیشه پس با پیش جایش را عوض میکند. دو-سه جا در این کتاب با این مفهوم بازی شده، دقیقا به همان شکل و یا همان کارکرد. میشود این را بسط داد به وضعیتی که الان در آن قرار داریم - وضعیت شعر - با همان مثال فرهادپور میخواهم بروم جلو - زمانی، تاریخی... - که در یک گاری نشستهایم به پشت و پشتمان به جلو هست و رویمان به گذشته. دقیقا این نوع شعر یک چنین موضعی به ادبیات قبل از خودش دارد، در آن قسمتهایی که گفتم لاقید عمل میکند نسبت به رویکرد اول - به آن پایبند بودن تعهد به فهم، عدم انعطاف به فهم و معطوف بودن به فهم - و فکر میکنم این را کاملا میشود بسط داد به پیشینهی ادبیاتی که آرش الهوردی جزئی از آن نیست.
علی سطوتی قلعه:
بیبروبرگرد و بدون هیچگونه جو گرفتهگی کتاب آرش یک اتفاق است و دستکم هشت-نه سالی که من شعر میخوانم و شعر مینویسم هیچ کتابی چنین حکمی برای من نداشته، که کلا یکسری شعر در قالب یک کتاب بیاید و با من بازی کند، غیر از یک کتاب که آن هم متعلق نیست به این سالها و آن هم ضل الله براهنی بوده برای سال پنجاه و شش-هفت و بر اثر اتفاق هر دو برای من یکسری کیفیتهای مشابه و مشترک با همدیگر دارند.
خوشحالی من بیشتر از این جهت است که از پس آن سرخوردگی که بعد از شعر شاملو یا شعر شاملویی که سوژهی شعر فارسی دچارش شد، و قید راوی را زد، راویها یکسر متعلق بودند به ضمیر اولشخص و ضمیر اولشخصی که بیگانه بود از ضمیر اولشخص و صرفا کارکرد زبانی ضمیر اولشخص را داشت. در این کتاب دقیقا با یک وجه تالیفی روبهرو هستیم.
شاید در آن شعفی که یاور به خرج میداد با او مشترک باشم ولی با آن راهی که یاور در نظر میگیرد که برسد و آن شعف را توضیح بدهد، من دقیقا برعکس یاور عمل میکنم. یک مقدار از صحبتهایی که یاور داشت خیلی لحن ذاتباورانه داشت، که اتفاقا چیزی که باعث میشود که من به شعف بیایم از این شعرها آن دالیتی است که در این شعرها منحدم میشود.
صحبتهایی هم سهند داشت در ارتباط با فهوا، که من باز به آن برمیگردم. من وقتی کتاب را میخواندم، موقعی که دربارهاش میخواستم حرف بزنم نمیتوانستم آن فاصلهی کانتی و دکارتی را در خودم مستقر و از زاویهی سوم شخص صحبت کنم. من نمیتوانستم نادیده بگیرم که در این کتاب اسم من آمده یکی دو جا و اسم کسانی آمده که من میشناسمشان و کلا این اسامی خاص در آن چیزی که آدورنو و هوركهايمر در کتاب دیالکتیک روشنگری سخت به آن میتازند و آن هم همسانهگیایست که به واسطه فرهنگ سرمایهداری و تز روشنگری حاکم میشود، دقیقا یک کیفیت احلیلمدارانه دارد و در نهایت ما به جای اینکه به این نتیجه برسیم که کدام ایدئولوژی نسبت به یک ایدئولوژی دیگری میتواند پیشرو و یا مرتجع باشد به این نتیجه می رسیم که کدام احلیل میتواند قطر، ضخامت و طول بیشتری داشته باشد، در وحلهی اول و همواره در دل سرمایهداری با یکسری دال روبهرو هستیم و این قدرت دالهاست که میتواند قدرت فیالنفسه، قدرت ذاتی با همین کیفیت ذاتباورانهای که من دارم میگویم، آن قدرتی هست که میتواند تکلیف هر دالی را روشن کند و آن سوراخی را که باید عطا کند.
یک شعفی که من دارم این است که دقیقا با همان تعبیری که یاور بهکار برد آن اندیشهی ایلیاتی، بار دیگر از این حواشی و از آن گوشه و کنارها از آن معدود سوراخهایی که ماندهاند - نه از آن احلیلهایی که آن سوراخها را پر میکنند - بار دیگر یکسری افقهای تازهای پیش میاید و با متنهایی روبهرو میشویم که من به شخصه اسمش را میگذارم متنهای حادبیانگرا، مسئله این است که در دل آن فرهنگ سرمایهداری همواره مفهوم مرگ، مفهوم کلیدیای بوده و خود من اعتقاد دارم که سرمایهداری نتیجه گرایشهای تراژیک فرهنگی غرب بوده، و در نهایت به آن کلیدهایی میرسد که ما در فلاسفه متاخر میبینیم، مرگ ایدئولوژی و مرگ هنر و مرگ انسان و همهی این مرگهایی که وجود دارد. اما نتیجهی این مرگها و نتیجهی اینکه بگوییم همهچیز تمام شده، چیزی برای گفتن وجود ندارد، چیزی برای به بیان در آوردن وجود ندارد، نتیجهاش این میشود که همهچیز با همدیگر همسان میشود و یک عدالت کاملا بورژوایی حاکم میشود و همه قبول میکنند که سر جای خودشان بنشینند و صدایشان هم درنیاید. شاید این حرفهایی که میزنم نتیجهاش برای بعضیها این باشد که دوباره باید برگشت به بیان. اما من فکر میکنم که باید برگشت به بیانگری دقیقا، با یک شدت بیشتری به بیان در آورد. اتفاقی که در شعر آرش الهوردی میافتد.
مسئله این است که آن از خود بیگانگی انتقادیای که گفتم، اینکه من نخواستم به آن تن بدهم موقعی که داشتم عصبانیت را میخواندم، چون اگر واقعا به آن تن میدادم و با یک روی سوم شخص مینوشتم آن مطلبی را که از دیروز نشستهام مینویسم، دقیقا خودم را فریب میدادم و دور میکردم، که کل سعی و تلاش آرش هم این بوده که آن ازخودبیگانگیای که وجود دارد موقع نوشتن، یک جورهایی با آن کلنجار برود.
در سالهای دهه هفتاد تحت عنوان فاصلهگذاری خیلی این اتفاق افتاد که ناگهان مثلا در هر شعری، شعرهای خیلی مختلفی از شاعرهای مختلف دیدیم که مثلا مینوشت من، جمله را با ضمیر من شروع میکرد و ضمیر قید آن جمله مثلا سومشخص بود. خیلی حالت دمدستی و تکنیکی پیدا کرده بود.
من با این مسئله با یاور موافقم که واقعا نمیشود سراغ کتاب آرش رفت، و حالا چهارتا تکنیک از آن کشید بیرون و بگویی این تکنیکهای این کار است. اینجا آن اتفاق نمیافتد بخاطر اینکه اگر آن اتفاق بیافتد آرش تا آخرش رفته و آن تکنیکها را فربه کرده. اگر آن دیدگاه خیلی ساختارگرا را هم داشته باشیم و بخواهیم چهارتا مثلا متد ساختاری این را بیرون بکشیم، من معتقدم که به چهارتا نمیرسد، یکی هست و آن هم فربه کردن آن تکنیک فاصلهگذاریست، ولی در نهایت به جایی نمیرسد.
عملا مشکل آرش، مشخصا با یکسری نمادها و نمودهای سرمایهداریست، مثل اینکه "این منم نخواهم توانست دوست دخترم را خوشحال کنم" یا "و آنان به قعر الهی با ماشینهاشان به زیر خاک مکیده میشوند" یا مثلا "بیا با هم برقصیم مامان"، "ببخشید من جوع گرفتهام مادرزن، این سطر را در گرسنگی میخورم" پر است از اینها تقریبا "دلم برات مثل متروی کرج شده" یا "خالی نمیشوم از وضعیت سیاسی اقتصادی خودم چرا" این چیزهایی که میگویم ممکن است به قولی خیلی -- شعر بهنظر برسد، اینکه تاویلی برخورد میکند و یکسری معناها را میکشد بیرون، منتهای مراتب واقعا نمیشود.
یک همچینی تظاهراتهایی کم نیست در این کتاب، از آن طرف میبینیم که یک درگیری خیلی وحشتناکی با خانواده دارد یا یکی از بنمایههای اساسی سرمایهداریست که یک جورهایی دقیقا شکل کاملا هیستیریک پیدا میکند، از آنطرف هم که یکسری اسامی خاص وجود دارند اینجا که در مورد آنها هم باید صحبت بشود.
تز اساسی که میتوانم داشته باشم در مورد این کتاب آن از خودبیگانگیای است که در خود کتاب هم دو-سه شعر هست و این مرتب تکرار شده که "آیا من شعر مینویسم" و "آیا این شعرها را من نوشتهام".


بخش دوم این جلسه که صحبتهای آقایان مرتضایی و یگانه و اصغرنژاد و گفتگوهای پایانی جلسه است در هفتهی آینده در سایت قرار میگیرد.
۲۶ شهریور ۱۳۸۶ ۱۰:۴۲ قֽظֽ
نظرات ۳
دوستان به جای ما
سلام
این که نتوانستم بیایم . ناشی از این ضعف شدید تنی . این زوزه های موریانه ای .
نقد را هم نا تمام گذاشتم تا به بماری روانیم برسم . پس آرش را به رشادت تفنگ می دهم تا شهیدم کند .
درباره کتاب نقد را انسانی کامل می کنم تا رگه های مشکوک در ان نباشد .
من موجودی شرمنده ام . نه بخاطر عظمت کتاب آرش که به عقیده ان طور که باید نبود . بخاطر آن که وجود آرش برایم عزیز بودو نا توانی من چون آتشی درونم را می سوزاند .
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
امتحان