نقد کتاب "عقب مانده"

جلسهی نقد کتاب "عقب مانده" روز سه شنبه، 12 تیرماه در کارگاه هنر و تجربه، فرهنگسرای هنر(ارسباران) برگزار شد، که بعد از شعرخوانی توسط علیسطوتی قلعه. یاور بذرافکن، آرش الهوردی، الهام ملکپور، مجید یگانه، مسعود صفاریان، علیرضا سمیعی و سهند عارف بهصورت شفاهی و کتبی به نقد کتاب پرداختند و نقدهای کتبی که روی این کتاب ارائه شد را در ادامه میخوانید.
یاور بذرافکن:
عنوان "عقب مانده" در قالب طرح روی جلد – طوری که میخواهد نشان بدهد با دست نوشته شده – با آن نگارهی متعلق به مصر باستان که تا پشت جلد کتاب به طول میانجامد، بیش از آنکه در حوزه مناسبات پیرامتنی سازنده لایهای دیگر از دلالت معنایی اثر باشد، میرود همچون نمای بیرونی سازه کتاب، عهدهدار نقش چیرهای میشود که متن بعضا از به اجرا گذاردن آن سرباز میزند؛ هرچند همین بیان نامطمئن و نوستالژیک، بیآنکه مدعی "انگیزش ریطوریقای تازهای" باشد، در خلال روابط بینانشانهای مهم جلوه میکند (که رفته است روزهای موجود را به یک خال گوشتی بدل کند- ص 5) و البته گاهی هم به موجب عملکرد چرخهای و بازگشتی بازوهای بیانگری، صورتی تمام کرده به خود میگیرد (کودکیام میان درختها تاب میخورد- ص 9 ). اما نوستالژی عظیم کتاب، انگارهی "عقب مانده" است؛ متنی که با خیال راحت میتوان آن را یک اثر نامید؛ "انگاره اثر" به قول فوکو، با آن "وحدت غریبی" که برآورده میکند، با آن تمامیت ساختارمندش وآن یگانگی که نظام میگیرد ونظم میبخشد و راه را برای کتاب هموار میسازد؛ همه برای یکی، یکی برای یکی؛ انسجام و تداومی که بسامد بالای ضمیر اول شخص به بار میآورد سبب میشود که متن، در جایگاه یک مونولوگ، کیفیتی تک محورانه و ایستا پیدا کند و در برابر تحریک آن دسته از تکانههایی که میل به کثرت و یا تعدد را دامن میزنند از خود مقاومت نشان بدهد. "عقب مانده" برخلاف آنچه در شناسنامهاش درج میشود، زیر بار مجموعه بودن نمیرود. هر جای خالی و سفیدی که حتی در حد فاصل میان دو شعر، از یک صفحه تا صفحه بعدی، دیده میشود، یک سازوکار مطلقا تقطیعی است و میتوان حیثیتی روایی برایش متصور بود؛ قطع کامل جریان در این میان ممکن نیست و "خلاء" به قول بلانشو "هنوز متعلق به یک ساختار است". "عقب مانده" شعر بلند هم نیست زیرا به قانون- ژانرهای شعر بلند، بیاعتقاد نشان میدهد؛ فرم را از اعتبار ساقط میکند و عنصر موسیقی را به ریشخند میگیرد (تک بیت از خودم/ ای آن بتی که شکستی به دست من/ شعری شدم شکسته/ نظری/ بت پرست تو- ص 42).
حوزه تعیّنات روایت و موقعیت مکانی راوی از قلمرو جسمانیاش بیرون نمیزند (چهار ستون تنم/ چهار دیواری است ریخته در پشت- ص 8). خانهای خالی که بر خطوط مرزی اندامهای راوی محاط میافتد و اجزای آن نسبت به اعضای پیکر او اینهمانی دارد (شاید اتاقی است که جا میماند/ در را به روی خودش میاندازد/ و در سایههای نزدیک صبح رنگ میبازد/ شاید از افتادن چیز دیگری باشد- ص 8) - - (و انگار لخت روی خودش افتاده باشد/ در آن اتاق نیمه در وقت- ص 14) در اینجا باز هم سوژه در متن روابط و سلسله تحرّکات ابژکتیو و در اثر اعمال فشار و استیلای محیط پیرامون به حیطه ابژه عقب رانده میشود (رفتار مفتولی اتا ق را ادامه دادهام- ص 48) ولی اینبار، حضور عوامل این سلطه به شدت زیر سوال قرار میگیرد؛ کدام علائم و پیغامهای مشخصی نشان میدهد که این حضور صحت دارد؟ دالهای محیط بیرونی در غیبت محض بسر میبرند (در خالی خانهای پیغام نه- ص 8) و مدلولهای محو شونده، مجازی و ناپایدار در "گوشه ها" (گوشههایی از اتاق و گوشه کاغذ) رها میشوند (بوی دهان کسی اتاق را گرفته / میتکاند- ص 32) - - (اما پیامگیر این سطرها دیگر پیامبر شده است- ص 22)؛ وضعیتی پارانوید که دیگر هیچ تقابلی را بر نمیتابد؛ تقابل درون با بیرون (کاشیها / فاصله خود را آب کردند- ص 6) من و دیگری؛ چه این دیگری آکله زنی باشد که "بیپرده آواز میخواند- ص 9" و "میداند چگونه خیس را سینه به سینه منتقل کند- ص 22" چه مادری که "کاجهای فرضی را دوباره پخش میکند- ص 46" و "اجازه میگیرد دراز میکشد میمیرد- ص 50" و چه نظم نمادین جامعه باشد (شلیک میشود در میدان شهرداری/ و شماره کتانی من لو میرود- ص 48) - - (این دیگری است که پشت موهای من حرف میزند- ص 9) و نیز تقابل بین خواب و بیداری (چشمهای من واقعی/ اما خوابهام واقعیتر است- ص 9) بیماری، سلامتی و هرتقابل امکانپذیر دیگری به قول علی سطوتی، مفهوم از دست رفتهای دارد.
(بیماری من کلمهایست که تنها میماند- ص 8)
با وجود اینکه ایدهی "تنهایی" در تمام طول روایت رفتهرفته وجهی استعلایی پیدا میکند و در واقع شرایط غالب متن را تشکیل میدهد، اما در عین حال در بزنگاه چرخشهای روایی همواره لحظهای دراماتیک محسوب میشود (خوابهام را تنها/ وقتی که تنهام میبینم- ص 22) در اینجا خوابها "بیرونگی"هایی به شمار میآیند که بیشتر به حملههای حاد و توقّفناپذیر بیماری راوی میخورند؛ سطح ژلاتینی و بسیار سست آگاهی راوی در گیرودار برخورد پیاپی خرده-روایتها دائما پاره میشود و تا به خودش میآید روی سطح دیگری میافتد (نگاه میکنم میبینم جای چشمها زخم شده است/ و همینطور از خواب من خون میرود ص 6) و گاهی هم او را به کلّی از حال استمراری میبرد و سکانسهای خواب آغاز میشود (سکانس "پدر پسر خدا بود- ص 14" – سکانس "دست داد/ دست خط داد- ص 16" – سکانس "در روزهای بعدی مستقر بودم- ص 26" – و سرانجام سکانس پایانی: "در فضای بین اتمها میدویدم- ص 52"). کیفیت ناهمگون این موقعیتها به راوی اول شخص، رفتاری دوگانه و حتی چندگانه را سرایت میدهد و به این ترتیب ارزیابی او را نسبت به هستی خود مختل میکند (همیشه اما کسی که در میزند/ میگوید منم/ [لطفا اشتباه نگیرید مرا با من/ که اشتباها / خود را در آغوش میگیرم/ و شما همینطور در این گوشه/ گشوده میمانید]- ص 20)؛ دیگر مرجع ضمیر اول شخص، اول نمیتواند باشد؛ هی عقب میماند؛ عقب مانده میشود (اگر این سطرها کار من نباشد/ اگر کار من/ من نباشد/ پس خوابیده میشود- ص 24).
(اینجا همه در شعاع چند متری چیزی قرار دارند- ص 21)
شعر در قطع کتاب "عقب مانده"، مجموعه نیست، شعر بلند هم نیست، متنی است که حضور کتاب را ناگزیر میسازد و مولفههای ژنریک مختص به خود را تولید میکند. بهطور حتم "عقب مانده" یک اثر است؛ اثری که با دست نوشته شده؛ یا دستکم میخواهد اینطور نشان بدهد (بلند میشوم پشت شیشهها امضا میزنم/ تعطیل- ص 29).
آرش الله وردی:
صحبت از فاصله است، از چیزی عقبتر افتادن. وجود دیگری و فاصله از آن، قبول این وضعیت و اعلام ژانریت خود: ((عقب مانده))
ژانریت او در تلاطم اسکیزوفرنی شکل میگیرد. یک وضعیت مالیخولیایی در مقابل شیطان. از شیطان پیشی گرفتن و افتادن از هوا، پیش رفتن و شکست دادن شیطان (الهیات) و یا شاید شیطانگونهتر شدن از شیطان. این هبوط است، افتادن است و در کنج مالیخولیای خود نشستن. در این فاصله از شیطان و یا امر شر، نوشتار عقب مانده شکل میگیرد. همانطور که ذکر شد این فاصله از امر شرغیر از معنای اولیه الهیاتی و یا شاید پایهایتر متن، فراتر رفتن از شیطان و یا امر شر را نیز گوشزد میکند: امر فراشر.
خوانش عقب مانده در هر گونهای به غیر از گونه بهزیستیوار و شاعرانه ازآن خوانشیست پراکنده و اسکیزوفرن، خوانشی که حرفهایش از هم فاصله میگیرند زیرا این نوشتنیها، یعنی متن عقب مانده در پشت این فاصلهها مثل بمب ترکیدهاند و حتی عقبتر از این فاصلهها ولو شدهاند. به هر حال هر خوانشی از این متن ناچار است کمی جلوتر بیافتد اما متن حاضر به شدت از رفتار بهزیستیمابانه در خوانش یک عقب مانده میگریزد و باز بهناچار بهشدت پراکنده میشود زیرا از یک عقب مانده در حکم یک کتاب میراند.
عقب مانده متنی ضعیف است و مدام ناچارا خود و کارهایش را به دیگران میسپارد و درخواستهای عاجزانه مکرری میکند، او از عجز تالیف خود لذت میبرد ((وقتی فیورنتینا سقوط کرد اعتقادم را از دست دادم)) همین مانده که به لکنتی شدید بیافتد. قدرت، با فواصل، از هم پاره پاره میشود. ((من)) عقب ماندهایست معلول که حتی امور اروتیک خصوصیاش را این گونه مینویسد: ((به تپههای دوست دخترم عمل میکنم لطفا)) او از چه کسی خواهش میکند؟ آن فرد مسلما کسیست که قدرت بیشتری از ((من)) دارد و جلوتر از او بهسر میبرد بهنظر این نوشتار این فرد یا خداست و یا شیطان. امر خیر و استعلایی و یا امر شر. کلمات علی سطوتی دست ندارند با خودشان ور بروند، یک معلول بیدست. ضعیف، آنقدر که اگر ((در این میانه طوری گره میخورم که با دهان هم وا نمیشود)) کلمات با دست نوشته نمیشوند کلمات اشیایی میشوند که با هم نوشته میشوند، در وضعیتی کاملا سایکو و روانی.
انگار او از دیگری شرمنده است ((خستهام/ میروم که دوش بگیرم/ عجالتا)) بلاخره دیگری او چه شیطان، چه خدا و هر موجود دیگری موجودیست که حداقل از او بالاترست و ((عقب مانده)) مطیع اوست ((باید برای چیزی شاکر باشم)) در صفحه بعد مینویسد ((ترس از نامهربانی بود)) این گزاره رمانتیک یک گزاره خداییست یک گزاره خیر که در سطرهای دیگر این متن از جمله ((خدا بود که از سمت بیهوا باز ماند/ و همینطور تا صبح به ناقوس کلیسا تجاوز شد)) حتی از خدایی که باز مانده است مثل شیطانی که ((من)) او را جا میاندازد هنوز عقبتر است و یا عقبتر مانده است. یا سطر((به خدا کاری نداشتم)) که دلیلی میشود برای ((افتاده بودم در اطراف خودم)) یا برای گزارههای دیگری که توصیف ضعف او را در خود داشته باشد. آنقدر ضعیف و ضعیفه است و این وضعیت را دوست دارد که حتی از داشتن که حتی از داشتن پاهای خود نفرت دارد چه برسد به پاهای دیگری ((دوست نداشتم پایی در وسط باشد)) اما در عین حال ((دوست نداشتم وسط آن همه پا شیده باشم/ در اطراف خودم اصلا دوست نداشتم)) در ادامهی سطور خیر والهی عقب مانده میتوان سطر ((تجاوز به آن روز ها اصلا نمیتواند جالب باشد)) یا ((حرکت استاد را به جا آوردم)) و دیگر برای شاهد، آخرین سطری را که بهزور میتوان به این خوانش چسباند ((امروز برای خاطر دل سهشنبه دعا میخوانیم)) است که این آخری میتواند در مناسک شیطانی نیز اجرا گردد.
در آن سوی این خوانش ((من)) در روبروی شیطان و یا امر شر قرار میگیرد که اغلب است، از آن دوری نمیجوید بلکه بلاجبار فاصله دارد و در این فاصله نوشته میشود، از او اطاعت میکند و گاهی نیز از او فراتر میرود. سطرهای زیر را میتوان برای این ادعا مثال آورد و روح شرور((من)) ودر عین حال مطیع و گاهی عصیانگر ولی بلاجبار مطیع او را دید. امور شری چون: ((پسر عموی پسرعموی خدا/ که با معنای خودش جفت میشود/ وزنهای من بعد را یائسه میگذارد/ نوبالشی خود را بی بلیت نمایش داد/ ودر هر هفته هفت روز یک شنبه را به تاخیر انداخت)) ((کلماتم هوایی نمیشد/ میدانستم چیزی نبود))، ((به سیمهای این شعر میزنم/ کلماتم رابر میدارم و از فارسی می روم))، ((لطفا آلت قتالهام را در بیاورید))، ((بلند شدم/ به سینه آن که فرقی نداشت در روبرو/ دست زدم))، ((رفته رفته در اعداد طبیعی خوک میشوم))، ((شیطان عزیز را جا میاندازم/ میافتم/ از هوا)) یا آنجا که در وضعیتی فراشر قرار میگیرد: ((جسم زیر زمینی من میرقصد/ آشوب ماه عقرب را رهبری کنم تا بعد))، ((چمدانهای تنگ خودکشی کنید/ زنبورها مسیحی شدهاند))، ((از روسری بدون گره بیزارم/ بدون جویدن خرخره/ ترتیب هیچ صحنهای داده نمیشود)) و...
از سوی دیگر زبان بازیهای دالهای ((عقب مانده)) نیز خود، شروریت و شیطنت آن را میرساند. خوانش فوق خواه ناخواه همچون خوانش قبل باز خوانشیست که از اذهانی به وجود میاید که در بستر فرهنگی الهیت و خیریت به وجود آمدهاند و رشد کردهاند و میتوان گفت به قرابت قول ژیژک مخاطب به دنبال غریزه محیطی خود در اثر میگردد، غریزه محیطیای که قرنها در شعر فارسی رسوب گذاشته است، غریزه خیریت اخلاقی و استعلایی الهیت.
برای همین است که سطرهای فوق در حکم کایروس و یا پتکی بر ذهن مخاطب فارسی کوبیده میشود و او را به تعجب میاندازد و آنها را اهانتی به تریش قبای مقدس شعر و فرهنگ میپندارد همچون قول لوکاچ که در ((فلسفه رمانتیک زندگی)) از نوالیس مینویسد که او معتقد بود هیچ چیزی شر نیست و عصر طلایی همین نزدیکیهاست. این سخن دیگر بدیهیست که ذهن اغلب رمانتیک ادبیات فارسی متاسفانه هنوز کاملا به اعتقاد خود پایدار است و حتی متونی چون متون سوزنی سمرقندی، ایرج میرزا و یا علی عبدالرضایی نتوانستهاند این ذهنیت را تغییر دهند بلکه با قرار گرفتن در نقطه مقابل و متضاد آن و تاکید بر شر و هجو و شیطنت، تنها آن امر استعلایی و خیر شعریت را به اجرا رساندهاند انگار به نظر میرسد این بیان تمایز برای بیشتر عیان کردن و نشان دادن همان ذهنیت کلاسیک باشد.
((عقب مانده)) در کل یک شرور ضعیف است یا بهتر است بگویم یک ضعیف- ضعیفهی شرور. متنی که به پدر، پسر، عمو و برادر آلرژی دارد انگار ماهیت جنسی خود را دقیقا نمیداند ((میتوانم نود درجه در حس نرینهام دقیق شم)) پس نود درجهی دیگر کجا میرود؟ ((دوستانم خندیدند/ فکرهایشان زیر چترهایشان بود)) فروید در ((درسهای مقدماتی روانکاوی)) چتر را نماد و نشانهای از آلت نرینه میخواند. دوستان همان دیگرانند که به او میخندند پس تمایزی باید وجود داشته باشد بین آنها و عقب مانده. چه میتواند باشد؟ عقب مانده ناتوان از درک این مفهوم است همینطور در کل روند نوشتاریاش نا توانتر است، گاهی از شیطان شرورتر میشود اما آنجا دروغ میگوید یک دروغ بزرگ، چون او یک عقب مانده عقدهایست. ((به سیمهای این شعر میزنم/ کلماتم را بر میدارم و از فارسی می روم)) یا وقتی که امر میکند که ((اسم این کار بهنام/ و فعل این جمله بدری است)) کجا میتوان در کار این دلالت را جست؟ دلالتی که در عقب مانده قصد دلالت ندارد اینجا عنوان میشود و خوشبختانه اجرا نمیشود، دستور او لغو میشود، در ادبیات ما دستور مرد کمتر لغو میشود اما دستور عقب مانده مدام لغو میشود. درصورت جملات، سطرها و کلمات، شکستگیها، عجز، فاصلهها، شکافها ولطافت، مشخصا مونثیت زبان و دورویی و دوپهلویی و دروغگویی و شورش نازک آن روشن است، زبانی که عقب مانده را پیش میبرد زبانی بیمار و حاکم است. زبان ((موتوا قبل ان تموتوا)) ((بیماری من کلمهای است که تنها میماند/ واز قول من هرچه قدر که میخواهد میمیرد)) (ص 8) زبان مرده وضعیفی که قبل از مرگ واقعیاش مرده است، زنده میشود، میمیرد، زنده میشود، میمیرد. ((عقب مانده با تمام عقب ماندگی وضعش مخالف پیشروی و ارائه حکومت زبانی علی سطوتی قلعه میشود اما گاهی خیلی کم علی سطوتی دستهاش پیدا میشود، دستهای (نه صرفا جسمانی) نداشتهی یک معلول 50 درصدی و این دروغ دیگر احسن نیست، پساهفتاد دست ندارد. زبان پساهفتاد وقتی نوشته میشود که خودش دستوپا در آورده باشد نه علی سطوتی قلعه نوعیاش درهر زمانی به معنای کاملش. (پساهفتاد دلالت زمانیای ندارد)
بههرحال ((عقب مانده)) امریست که باید نوشته میشد و شد، امری که انتظارش رامیکشیدیم و شاید یکی از معدود کتابهاییست که تازه در نزدیکیهای نیمه دوم دههی هشتاد زمزمههای پساهفتادی از آن شنیده میشود. اجرای روشن پیامبرانه و زیبایی از اعلام تغییر وضعیت ژنریک شعر. ((فردا باد میاید و منطقه را فطیر میکند))
عقب مانده/علی سطوتی قلعه/مجموعه شعر/عنوانی که خواه ناخواه در شناسنامه کتاب میاید.
الهام ملکپور:
از این که مینویسیم
حاشیه بر کتاب «عقب مانده» و «علی سطوتی قلعه»
آیا او نمیداند که میوهی درختهای دور بوده است؟
او چیده است؛ و روی میز پراکنده گشته است؟
میوهی درختهای هزار چهره
به شمارهها فکر میکنم گاهی که از یاد میبرم صورت تو را
ترس از فروپاشی
ریزش عشقه بر گردنی دراز
اینجا که بازار مسگرهاست
و من فکر میکنم. اگر چند هزار سال پیش بهدنیا میآمدم؛ در آن زمان که کرمان کویر نبود؛ سبز بود و دریاچه داشت و... باز من عطش کوههایش را داشتم و شمارش درختهای سپیدار.
میوه به هستههای خود باز میگردد
شاید شمارش انهدام نطفههای زیرزمینی
مادران کهنسال، مادران همیشه کهنسال، تا ابد کهنسال
مادران از ابد کهنسال
درخت میکارم
میوه میدهم
ریزش بمبهای خوشهای از گردن چه کسی که به راه من آمده باشد؛ در من راه رفته باشد و این ابد از کسی شروع شد.
آلبرت، رگهایم را نشانه برو و از گردن شروع کن.
آلبرت کدام میوه از چهرهی من شبیهتر است. کدام خانههای رنگی جاندار، مویرگهای محیط کلیهها، کنار سایهی عروسک. میوه از کجا شروع شد. درختهایی که چیده شد. و البته میزهای سادهی براق.
در من راه رفته باشد و شمارهی این عشقه و ریزش گردنی دراز...
آلبرت! از کجا شروع بود؟!
سلام به دوست
علی سطوتی قلعه
اینرا – که در بالا خواندی - برای تو نوشته بودم و کتابی که مال توست. کتابی در گوشههای علی سطوتی قلعه. قلعهای با برجهای دیدبانی.
کار را که نوشتم نشانت دادم و الان که خبردار شدم جلسهی نقد «کتاب»، چهارشنبهی بعدی ست؛ میفرستمش تا اگر دلت خواست در غیاب من بخوانیش. و اگر خواستی این را هم بخوان. این را که میخوانیش. و اصلن هم به این فکر نکردم که این نمیتواند خوانشی بر این آدم و کتابش باشد. چون دقیقن فکر میکنم؛ الهام ملک پور اینطوری است که در مورد علی سطوتی قلعه و کتابش "عقب مانده" فکر میکند. تنها کتابش "عقب مانده". وقتی علی را میخوانم به یاد اتاقی اشرافی میافتم که به جای میزی از چوب اعلای بلوط، درخت بلوطی را در خود جای داده است. ولی بعضی وقتها فکر میکنم علی شعرهایش را روی آن میز رو به راه میکند. بعضی وقتها فکر میکنم. بعضی وقتها شعرهایی را از «عقب مانده» میخوانم.
"این صدای یک صدای ضبط شده است/ و صدای کسی که از هوای اسمش میگذرد/ ..." (صفحه 20(
علی قوز میکند در کلمهها و از کلمهها گاهی که شعر نمیشوند افیون میسازد. برای خودش؟ یا برای ما؟ این که کلمهها گاهی «دهنی» میشوند و نئشگی نمیگذارد که ما دهن باز کنیم و بگوییم. چی بگوییم؟ آیا او نمیداند که میوهی درختهای دور بوده است؟ "که سر بر نمیآورد از کلمات ریخته در سینه" (صفحه 18) شاید شمارش انهدام نطفههای زیرزمینی "که ریخته و با اولین پاک پاک نمیشود" (صفحه 18(
علی که پاک نمیشود. کلمه از او وام میگیرد. کلمه به او باز میگردد. "و شما همینطور در این گوشه گشوده میمانید" (صفحه 20) و بعد... بعد از دیدبانی در هرجایی. هر جایی شدن، که جایی نماند. که نقطه نماند. نباشد که نشانی ِهر گوشه و کنارهای را از تو بخواهد. بعد... علی چه میکند؟ بعد از ریزش بمبهای خوشهای. کاری را میکند که نباید. (نباید کلمهی خوبی نیست آنهم برای کسی که قلعه دارد) کدام کار؟ پشت آن میز مینشیند... پشت آن میز، و کلمهها را توی جملهها رو به راه میکند. هر عبارت را توی هر سطر. هر شعر را توی کتاب! آن کتابی که مال علیست. «کتاب» رو به راه میشود.
بله. این جنونیست که فانتزی میشود. باور کنید که دلم نمیآید این را بگویم. ولی وقتی فکر میکنم. به علی سطوتی قلعه. به هر عشقه که از گردنش رشته میشود. به شعرهایی که درست در انتهای هر شعر میخواهند بزنند بیرون. ولی نمیشود که بیایند. علی میگوید: "به بافت پوستی آنها اسید پاشیدم" (صفحه 53) ما کلمه نخواستیم. کلمه ما را خواسته بود. ما میخواستیم که برگردیم. میخواستیم توی هر گره گریه کنیم. که شیر میخواهیم. آنها گفتند که شیر شوید. که گربهها میمیرند. "ما دستهای هم را نشمرده بودیم" (صفحه 49) و اینطور است که هر جا که میشد اسید پاشیدیم. هر جا را که کنده بودیم. هر جا را که خود را یافته بودیم. اینطور میشود که "یک نفر میرود بین پاهای لاغرش..." (صفحه 49) "جسم زیر زمینی من میرقصد" (صفحه 47) "و مادرم کاجهای فرضی را دوباره پخش میکند" (صفحه 46) این همه از چه روی اتفاق میافتد؟ ریزش بمبهای خوشهای از گردن چه کسی که به راه من آمده باشد؟! آلبرت کدام میوه از چهرهی من شبیهتر است؟ ما زمین را دفن میکنیم تا جایی نمانده باشد. تا مکان به اختفای هر اسم گواه نباشد. پشتم. "پشتم به نقشههای در سر کی یا کجاست" (صفحه 40) اما. "اما/ وقتی فیورنتینا سقوط کرد..." (صفحه 38(
"شاید اتاقیست که جا میماند" (صفحه 8) "و در سایههای نزدیک صبح..." (صفحه 8) "و از قول من هر چه قدر که میخواهد میمیرد" (صفحه 8(
"شاید اتاقیست که جا میماند" (صفحه 8) و ریشههای بلوط را با خود پیاده میشود و روی هر میوه از چهرهی من شبیه میسازد. شاید جا میماند. درخت بلوط هیچ جایی جا نمیگذارد. که بماند و ریشههایش در هر گلو.
"اما خوابهام واقعیتر است" (صفحه 9(
"شاید اتاقیست که جا میماند" (صفحه 8) "در آن اتاق نیمهی در وقت" (صفحه 14) "خدا بود که از سمت بی هوا باز ماند" (صفحه 14) ماهی در تنگش شنا میکرد. خواب دیده بودم. ماهی هواسش به انحنا نبود. خواب بود که میرفت و میآمد. "و همبنطور تا صبح به ناقوس کلیسا تجاوز شد" (صفحه 14) "پس خوابیده میشود" (صفحه 24) "یا حدس میزند..." (صفحه 41) "بوی پاهای تو با سرعت جاده در لا به لای در پیچید در" (صفحه 30) ولی "دوای مرد یکی آب به صورت دنیا پاشیدن و خواب را بردن/ یکی شراب که چندان بیدار نماند" (صفحه 30) یکی بود که شیطان جا مانده بود و هی خواب میآمد به سراغ هر اژدها. و از هر نیزه روی در هم و گردنی دراز که دیدهای شیطان به من صلیب داد. به من «کتاب» داد. پسر داد. و این "خدا بود که از سمت بی هوا باز ماند" (صفحه 14) "در آن اتاق نیمهی در وقت" (صفحه 14) شاید من این را برای علی بفرستم که شاید نخوانده باشد.
۱۷ تیر ۱۳۸۶ ۳:۴۱ بֽظֽ
نظرات ۲
علی جان
شرمنده که در سفر بودم
و نتوانستم باشم...
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
az inke nabodam .nabodam....